رمان زمهریر هور | معصومه شهریاری (آبی)

دانلود رایگان pdf رمان زمهریر هور اثر معصومه شهریاری (آبی)
دسته بندی: نویسنده: معصومه شهریاری (آبی) تاریخ به روز رسانی: 9 آبان 1401
اطلاعات اثر:
  • دسته‌بندی:داستان و رمان
  • عنوان:زمهریر هور
  • ژانر:عاشقانه | اجتماعی
  • تعداد صفحات:870
سوالی دارید؟
  • جدیدترین آثار
  • برترین آثار از برترین نویسندگان
  • خرید مطمئن
  • نشر قانونی آثار نویسندگان
  • مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

رایگان!

5/5 - (1 امتیاز)

دانلود رمان زمهریر هور اثر معصومه شهریاری (آبی).در اینبخش از سایت کافه نویسندگان،رمان زمهریر هور را برای شما عزیزان اماده کرده‌ایم.برای دانلود رمان زمهریر هور اثر معصومه آبی با ما همراه باشید

خلاصه رمان زمهریر هور

یخبندان هیچگاه پایان نخواهد پذیرفت وقتی خودت زمستان باشی ! آخرین فصلِ سال را هیچ پایانی نیست . . . . رنگِ خون چون یاقوتی می درخشد وقتی بر سپیدی برف جاری شود . خون می خواهد برایِ پایانِ زمهریرِ وجودش . . ماکان مردی است پر از خشم ، پر از سرما . قسم خورده تا دستِ لرزان و دلِ یخ زده اش آرام نگیرد مگر زمانی که طعمِ خون را زیرِ زبانش حس کند . . . آنقدر قساوت دیده که خود ، قلبش را به دست گرفته و تقدیمِ زمستان کرده است . . تا ببارد . . تا یخبندان شود . . تا قندیل ببندد . . تا بکشد یا بمیرد . . . قصه ای که جز بارشِ بارانِ خون بر سپیدی برف پایانی نخواهد داشت… زمهریرِ هور: خورشید یخ زده ، جهنمِ سردِ خورشید، جایی که سرمایِ وحشتناک پایانیِ ندارد . پایانِ همه چیز .

چمدانش را بر زمین نهاد و شالِ پیچیده دورِ گردنش را اندکی آزاد کرد .دستش را مشت نمود و نگاهی به درِ پیشِ رو انداخت ، آرام ، متفکر و بی حرکت .رنگش پوسته پوسته شده و آثار گذر زمان بر آن مشهود بود .

بخشی از رمان زمهریر هور 

خانه ای قدیمی و متروکه . کلنگی نبود اما بی شک برای اینکه تبدیل به مکانی برای زندگی شود هم ،کار بسیار داشت .پنجره هایش چوبی و قدیمی بودند و این نشان از قدمتش داشت ؛بعضی لنگه هایشان از لولا آویزان بودند و با هر بادی تکان می خوردند و صدای ناهنجاری تولید می کردند . شیشه ی بعضی دیگر شکسته بود و تصویرِ نامطلوبی ارائه می کرد برگ های پائیزی سطحِ حیاط را پوشانده بودند اما فقط آنها چهره ی حیاطِ بزرگ و دلباز را کثیف و بد منظره نمی کردند ؛ آشغال های زیادی اینجا و آن جا بر زمین ریخته بود . گوشه ای خرت و پرت های چوبی شکسته روی هم تلمبار شده و جایی دیگر ، لباس های پاره. مردِ پالتو پوش سری تکان داد :- جای بدی نیست . ولی کار زیاد داره . بالاخره رضایت داد لب بگشاید. مردِ کناری اش هم خوشحال از واکنشش، لبخند زد : – میدونستم خوشِت میاد ماکان . ماکان دوباره پوزخندش را تکرار داد : -حالا مونده تا تبدیل بشه به اون چیزی که من میخوام . . . آرام قدم برداشت ، نگاهِ خرمایی رنگش به سنگینی به اطراف می چرخید . با وجود عادی بودنِ حرکت مردمک هایش اما حسی به آدم دست می داد که گویا او بر هر شی مکث و آن را تجزیه و تحلیل می کند . از پله های کوتاهِ جلویِ ساختمان بالا رفتند و از درِ دو لنگه ی چوبی داخل شدند . ماکان اندکی جلوتر ایستاد و سر به سمت عقب چرخاند : – قدمتش چند ساله ؟! و چشمانش را به مردِ مخاطبش داد : – حدود شصت . . هفتاد . . بلکه بیشتر . برای اولین بار از لحظه ای که داخل خانه شده بود ، حالتی غیر از بی توجهی و تمسخر در چهره اش پدیدار شد . اندکی ابروهایش و لبِ زیرینش را جلو فرستاد و با چشمانی که کمی بزرگتر شده بودند ، سری تکان داد : – که اینطور ! داخل خانه که قدم برداشتند ، صدای گام هایشان پیچید . ماکان لرز کرد با دیدن پرده های کدری که شاید روزی به رنگِ سفیدِ برفی بودند وبا هر وزشِ باد تکان می خوردند . دندان بر هم فشرد و نگاه از آن سمت گرفت ، با صدایی گرفته غرید : – اولین کاری که میکنی اینه ، تمامِ پرده ها رو عوض میکنین . پرده های سرمه ای ، داخلشونم یه کوفتی میندازین که هر وقت باد زد تکون نخورن !سپس با گام هایی بلند به سمت اتاق ها رفت . خانه قدیمی بود و طبیعتا اتاق هایش هم زیاد . اینگونه به نظر می رسید که متعلق به شخصِ صاحب نامی بوده است . همانطور که به سقفِ اولین اتاق و دیوارِ پوسته پوسته اش نگاهی می انداخت گفت : – پنجره ها تماما عوض میشن ، دو جداره. برای همه شون میله های دزدگیر نصب کن . دوربین یادت نره . هر گوشه ای از حیاط و سوراخ سنبه ها دوربین میخوام . کوچکترین اتاقی رو که میتونی پیدا کنی ، اختصاصش بده به اتاق نظارت . تمام درا هم عوض بشن . عایق صوتی و حرارتی . درِ اصلی ضد سرقت و بهترین جنس . یه دستی هم به خودِ خونه بکش. قرارِ زمانِ زیادی اینجا باشیم ، باید تمیز باشه یا نه ؟! و سپس به سمتِ مردِ مسکوت پشتِ سرش چرخید . همانطور هوشیار و گوش به زنگ به او می نگریست و حرف هایش را می بلعید . لب هایش تکان خوردند ، شاید لبخند می زد : – خوشحالم زنده میبینمت ، حامی .حامی ناگهان خندید و دستی به موهای پشتِ سرش کشید . آنطور که آن ها تصور می کردند او احتمالا باید در مناطقِ جنوبی ایران زیر خروارها خاک دفن می بود ولی حالا روبروی او ایستاده و از آخرین باری که می دیدَش ، وضعیتِ جسمی مناسبت تری داشت .

اگر صاحب امتیاز این اثر هستید

لینک‌های دانلود رمان زمهریر هور
دسته‌بندی

داستان و رمان

نویسنده

ملیت

ایرانی

ژانر

عاشقانه, اجتماعی

نوع

کتاب الکترونیک

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان زمهریر هور | معصومه شهریاری (آبی)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

ورود به سایت